تبليغاتX
دختری به نام آلبالو×××شایدم پسر

دختری به نام آلبالو×××شایدم پسر

اگر جام جهاني در ايران بود !!!!!!!طنز
۱)فرانتس بکن باوئر اسطوره فوتبال آلمان که قصد داشت ديدار آلمان – کاستاريکا را در ورزشگاه جام جهاني مشهد از نزديک تماشا کند، با ممانعت مسئولان مربوطه، موفق به ورود به ورزشگاه نشد. گويا کارت او مهر سازمان تربيت‌بدني را نداشت.

۲)ديدار تيم‌هاي ساحل عاج و هلند که قرار بود در تبريز برگزار شود با مخالفت شوراي شهر و مسئولان ورزشگاه به استاديوم نقش جهان اصفهان منتقل شد، البته مسئولان اين ورزشگاه هم اعلام کرده‌اند چمن نقش جهان نياز به استراحت دارد در نتیجه بازی به بعد از فینال جام حذفی موکول می شود.

۳)كميته انضباطي مسابقات، تيم مکزيک را به دليل استفاده از بازيکن خارجي 500 ميليون تومان جريمه نقدي کرد و نتيجه بازي را 3-0 به سود ايران اعلام نمود و همچنین ۱۰۰ میلیون تومان جریمه نقدی برای فیگو به علت حمله به سمت کعبی با صورت.

۴)مسئولان فوتبال ايران اعلام کردند: فينال جام‌جهاني به صورت رفت و برگشت انجام مي‌شود! ضمنا اعلام شد اين مسئله هيچ ربطي به فينال جام حذفي ندارد.

۵)کلينزمن سرمربي آلمان گفت: اين چه جور برنامه‌ريزي است که ما بايد براي بازي خودمان از اهواز تا شوشتر با اتوبوس برويم؟! اي کاش اين بازي در ورزشگاه انقلاب کرج برگزار ميشد.

۶)اسکولاري مربي تيم پرتغال از مسئولان هيئت فوتبال فارس به علت در اختيار نگذاشتن زمين براي تمرين اين تيم به شدت انتقاد کرد.

۷)مسئولان برگزاري بازي‌ها اعلام کردند: آرايش موي بعضي از بازيکنان آفريقايي مناسب نيست.

۸)بالاخره اين که هواداران تيم فوتبال توگو که از کنار گذاشته شدن سلطان علی پروین به شدت ناراحت بودند، با تجمع مقابل زمين تمرين اين تيم، تمرين اين تيم را تعطيل کردند.

+نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت4:16 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
برترین اسکرین سیور های سال
امروز میخوام چنتا اسکرین سیور براتون بزارم واسه دانلود برید

دانلود کنید

 

 

Lovely gift for Valentines
© Elefun-Desktops
Message for Valentines Day
© Elefun-Desktops
Water Lily
© Elefun-Desktops

 

 

 

 

 

ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
لعنت بر شیطان!
+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت4:1 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
حكايتي از ايرانيها در کشور های خارج

 
ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط مجید |
روشنفكرى در 5 دقيقه !
 

روشنفكرى در 5 دقيقه !

 

اگر جوات هستيد، اگرآخرين مطلبي كه مطالعه كرده ايد تصميم

كبري  بوده است، اگر قدرت تحليل شما در حد پت و مت است ،اگر

فرق اگزستانياليسم و هويج را نمي دانيد، نگران نباشيد بسته هاي

آموزشي " روشنفكري در 5 دقيقه " به بازارآمد! 

                      

  به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت9:55 قبل از ظهرتوسط ALBALOO |
قوانینی که نیوتون از قلم انداخت

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 برای دیدن ادامه قوانین و عکس های زیبا به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت9:48 قبل از ظهرتوسط ALBALOO |
معجزه رياضی قرآن

هر فرد نا مسلمان منصفی با خواندن مطالب زير ايمان ميآورد که قران کلام خدا است

چه رسد به افرادی که مسلمان هستند

 

جمله ”بسم الله الرحمن الرحيم“ 19 حرف  است، و در آيه 74:30 سوره مدثر آمده است كه نگهبانان جهنم 19 فرشته هستند

و هر كس كه بگويد قرآن سخن انسان است خداوند او را وارد جهنمی ميكند كه 19 فرشته نگهبان آن هستند.

 ما ميدانيم که عدد 19 عدد اول  ( prime number ) است. عدد اول عددی است كه فقط بر خودش و بر يك قابل تقسيم باشد.

افراد مختلفی در گذشته و حال سعی کرده اند که به رمزهای معجزات رياضی قرآن پی ببرند.

در گذشته، يکی از اين افراد پيگيری های زيادی در اين مورد انجام داد و به موفقيت های زيادی "در اين مورد" رسيد.

در سالهای اخيرآقای كورش جم ‌نشان كه در زمان حاضر در تهران زندگی ميكند با يك ماشين حساب كوچك به نتيجه‌ای رسيد

كه شما ميتوانيد آن را امتحان كنيد. او شماره هر سوره را با تعداد آيات آن بصورت زير جمع كرد:

 

به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
یکی از دوستان به نام نرگس
سلام من نرگس هستم . 23 سالمه و در دانشگاه اراک درس میخونم . مدتیه که افسردگی پیدا مردم . دکتر بهم گفت باید در مورد مشکلت با هر کس که باهاش راحت تری یا میدونی باهات همدردی میکنه صحبت کن . من هم تصمیم گرفتم این مشکلم رو در اینترنت مطرح کنم . من تو دانشگاه با پسری آشنا شدم به نام امید . اهل اراک بود . به نظر پسر خوبی میومد . به مرور زمان خودم رو بهش نزدیک کردم و تونستم باهاش دوست صمیمی بشم . یک روز خودکارم رو فراموش کرده بودم . ازش درخواست خودکار کردم و اون خودکارش رو به من داد و یک خودکار دیگه برای خودش از توی کیفش در اورد . بعد از پایان کلاس ها خودکار رو بردم که بهش بدم . گفت مال خودت . من هرچی خودکار دارم خودکاره دوستامه . اصولآ ازشون کش میرم و فراموش مکنم بهشون پس بدم . مدت ها از دوستیمون میگذشت که یک روز بهم خبر دادن که در هین رانندگی با موتور تصادف کرده و تو کماست .اولش باورم نمیشد ولی وقتی با بچه های دانشگاه رفتیم تشییع جنازش باورم شد . حالا یاد اون روزی میافتم که گفت خودکارم رو از دوستام کش میرم و فراموش میکنم پسشون بدم . حالا اون قلب من رو همراه خودش بره و فراموش کرده که پسم بده .
+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت6:51 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
ماجرای یک خواستگاری جالب !

ماجرای یک خواستگاری جالب !

 

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.

ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.

-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.

بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.


يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .

-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .

وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه



مجید (http://filmestan.ir)

+نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
حکایتی از ایرانی ها در اون دنیا

 حکایتی از ایرانی ها در اون دنیا

 

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه

که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت

 ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن

 خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد،

 همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی

ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده

 نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی

 نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده...

يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و

رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته

شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم...

امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه

 و هسته هندونه و پوست خربزه است! من

حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن

 و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه

 ميفروشن .


خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه،

 فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان

من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد

نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا

بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!


جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان...

 دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره

شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم،

 بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟


شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه

... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب

 و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف

، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه

 پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود

و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!!

آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان،

 من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو

 خاموش ميکنن که جاش کولر گازی

 نصب کنن...



مجید (http://filmestan.ir)

+نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت0:37 قبل از ظهرتوسط ALBALOO |
راههای دوست پسر آزاری(فقط دخترا بخونن)

alt

The image “http://i24.tinypic.com/33tiivo.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

1 - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ altمی تونین این سیر رو تا هفده بار تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم. alt
 
ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت10:46 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
آنجلینا جولی با حجاب کامل
.
.
.
منبع (piroozblog.blogsky.com)
+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت2:45 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
کاریکاتور های جالب و زیبا از دختر و پسرای امروزی !

alt
کاریکاتور های جالب و زیبا از دختر و پسرای امروزی !

برای دیدن عكس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه كنید ...

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت1:9 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
تصاویری از شنا در استخر شیطان!!!!
تا حالا به این فکر کردین که برین و خودتون رو برسونین به بالای آبشار و لبه
 
آبشار بایستین، یا حتی شنا کنید. بخصوص اگه ارتفاع آبشار 128 متر باشه !!
 
در آفریقا کشور زیمباوه، آبشار ویکتوریا به ارتفاع 128 متر واقع شده است.
 
که به استخر شنای شیطان معروف است.
در طی ماه های سپتامبر و دسامبر، مردم می تونند خیلی نزدیک به لبه
 
استخر بروند و شنا کنند، بدون اینکه بیفتند!!!
 
برای دیدن عکس به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت1:4 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |
مصاحبه با خدا
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

ادامه مطلب بروید  

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت12:0 بعد از ظهرتوسط ALBALOO |