تبليغاتX
دختری به نام آلبالو×××شایدم پسر

دختری به نام آلبالو×××شایدم پسر

"هفت تكنيك براى شيره ماليدن سر رئيس!!! "
- سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد: به اين ترتيب به نظر، كارمند سخت كوشي مي‌‌رسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دست خالي اين طرف و آن طرف مي‌‌روند عاطل و باطل به نظر مي‌‌رسند و تصور عموم از كساني كه «روزنامه» زير بغل دارند اين است كه از زير كار در مي‌‌روند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش مي‌‌كنند.

- براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است: از رايانه استفاده كنيد. استفاده از رايانه در نگاه خيلي از كساني كه چشمشان به شما مي‌افتد مترادف «كار» است در حالي كه شما مي‌‌توانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميل‌هاي شخصي خود را دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد، در مورد موضوعات مورد علاقه خود search نماييد، وبلاگ‌ها و سايت‌هاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذره‌اي كار انجام داده باشيد حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رييستان گير افتاديد (كه حتما گير مي‌افتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرم‌افزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است.

- ميز كارتان را به هم بريزيد: اطراف خودتان را حسابي با اسناد، جزوات و اوراق پركنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده مي‌‌شود مهم است. اگر مي‌‌دانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم و گور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد.

- از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي‌المقدور به تماس‌ها پاسخ ندهيد: افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نمي‌‌گيرند، آن ها تماس مي‌‌گيرند تا شما برايشان كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست!

- ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد: ظاهر پريشان شما رييستان را متقاعد مي‌‌كند كه سر شما حسابي شلوغ است.

- كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار مي‌‌كنيد: هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رييستان در اداره است. مي‌‌توانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات، كتاب‌ها و سرگرمي‌هاي اين چنيني كه هميشه قصد مطالعه‌شان را داشتيد ولي فرصت نكرده‌ايد استفاده كنيد.

- آه بكشيد: زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار مي‌‌كنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام مي‌‌دهيد آن ها را تحت تاثير قرار خواهد داد.

همین...تموم شد...!
+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت11:25 بعد از ظهرتوسط مجید |
کل کل شعری حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب
’حمید مصدق خرداد 1343″

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت9:26 بعد از ظهرتوسط مجید |
چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟
(1)
You find out that your family
that is not more than 3 people have 4 or 5 mobile telephone numbers
یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط موبایل دارن

(2)
You send an Email to a work colleague even though
he/she is sitting at a desk right next to yours
واسه همکارت ایمیل میفرستی در حالی که میز بغل دستی تو نشسته

.......

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت10:34 بعد از ظهرتوسط مجید |
من و بابام

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شدیعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت11:28 بعد از ظهرتوسط مجید |
دختر خوب (عکس)

+نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط مجید |
طرز ترك دادن شوهر سيگاري 100 درصد عملي
از زبان خانومي كه شوهرشو ترك داده :
من بعد از خوندن صحبتهاي معاون سلامت تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم و بسرعت برگه اي برداشتم و مطالب زير رو در اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم.
از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد:
- قانون شماره 1: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي:
1- شستن ظرفهاي ناهار و شام
2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!!

- قانون شماره 2: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از چهار عمل زير رو باز هم به انتخاب خودت عملي مي كنم:
1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه.
2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!!
3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟!
4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم.

تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و كنجول شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!!
- قانون شماره 3: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني:
1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي.
2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم!
تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!!
اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!!
"با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"
- بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده بايد از خونه بيرون مي رفت و جيبش شده بود پر چك برگشتي)
+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت7:0 بعد از ظهرتوسط مجید |
سنجابی که عکس خانوادگی را خراب کرد
چند روزی است که عکسی در اینترنت منتشر شده که باعث شهرت فراوان یک سنجاب شده است. در این عکس سنجابی را می بینید که هنگام گرفتن عکس یادگاری به وسط صحنه پریده و به قول معروف عکس یادگاری را خراب کرده است. مثل وقتی که ما هنگام عکس روی کله دوستمان شاخ می گذاریم یا یا شکلک در می آوریم.

 

 

اما خود من هم مانند خیلی های دیگر به واقعی بودن آن شک کردم تا وقتی که معلوم شد این عکس دستکاری نشده است و واقعی است. ماجرا از این قرار بوده که این زن و شوهر برای تعطیلات به کنار دریاچه ای در کانادا رفته بودند و دوربین را روی سه پایه قرار داده بودند تا از خودشان عکس بگیرند. البته نکته کلیدی در اینجا است که دوربین روی حالت تایمر قرار نداشته. بلکه آنها توسط یک کنترل از راه دور عکس می گرفتند.

این زن و شوهر در مصاحبه ای با شبکه تلویزیونی msnbc تعریف می کنند که صدای شاتر دوربین باعث جلب توجه جناب سنجاب شده و به مقابل آن آمده است. در این هنگام بوده که در لحظه مناسب این عکس فوق العاده گرفته شده است.

به هر حال جدا از جذاب بودن، این عکس اثبات می کند که سنجاب ها هم به گجت ها علاقمند هستند.

+نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت4:29 بعد از ظهرتوسط مجید |
از دفتر خاطرات یك تازه عروس
دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم.
خیلی سرگرم كننده هست اینكه واسه ریچارد آشپزی می‌كنم .

امروز می‌خوام یه جور كیک درست كنم كه تو دستوراتش ذكر كرده ۱۲ تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من كاسه به اندازه‌ی كافی نداشتم واسه همین مجبور شدم ۱۲ تا كاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌هارو توش بزنم .

سه‌شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه ی اون نوشته بود ” بدون پوشش سرو شود” ( لباس ، سس‌زدن= dressing) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یكی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون .

نمی‌دونم چرا هر دوتاشون وقتی كه داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌كردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌كردن.

چهارشنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست كنم و یه دستور غذایی هم پیداكردم واسه‌ی این كار كه می‌گفت قبل از دم كردن برنج كاملاً شست‌ و شو كنین.

پس من آب ‌گرم‌كن رو راه انداختم و یه حموم حسابی كردم قبل از اینكه برنج رو دم كنم .

ولی من آخرش نفهمیدم اینكار چه تاثیری تو دم كردن بهتر برنج داشت .

پنج‌شنبه
باز هم امروز ریچارد ازم خواست كه واسه‌ش سالاد درست كنم . خب منهم یه دستور جدید رو امتحان كردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده كنین و بعد اونو روی یه ردیف كاهو پخش كنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل ازاین كه اونو بخورین .

خب منم كلی گشتم تا یه باغچه پیدا كردم و سالادمو روی یه ردیف از كاهوهایی كه اون جا بود پخش و پرا كردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم كه یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره.

ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
نمی‌دونم چرا ؟عجیبه !!! حتما خیلی تو كارش استرس داشته

باید سعی كنم یه مقداری دلداریش بدم.

جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا كردم . نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه كاسه بریزو بزن به چاک

beat it =در غذا : مخلوط كردن ، درزبان عامیانه : بزن به چاک

خب منم ریختم تو كاسه و رفتم خونه‌ی مامانم .

ولی فكر كنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری كه ریخته بودمشون تو كاسه مونده بودند.

شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست كه واسه‌ی مراسم روز یک‌شنبه اونو آماده كنم ولی من مطمئن نبودم كه چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یك‌شنبه لباس تنش كرد و آماده اش كرد .
قبلا به این نكته تو مزرعه‌مون توجهی نكرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا كردم و با كفش‌های خوشگلش ..وای من فكر می‌كنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع كرد تا شماره‌ی ۱۰به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود. حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟ شروع كرد به گریه و زاری و هی داد می‌زد آخه چرامن ؟ چرامن؟

هووووم … حتما به خاطر استرس كارشه … مطمئنم …
+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت7:28 بعد از ظهرتوسط مجید |
شرط بندی پیرزن
یک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد.

پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد: راستي اين پول زياد داستانش چيست؟آيا به تازگي به شما ارث رسيده است؟ زن در پاسخ گفت: خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کنه!!!
+نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت4:27 بعد از ظهرتوسط مجید |
اینم از مرد جماعت!هی خدا!!!
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
_____________________________________________________
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!
+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت10:22 بعد از ظهرتوسط مجید |
كفر نمي گويم
قديمي هست ولي من دوسش دارم
خدايا كفر نمي گويم
پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!


دكتر علي شريعتي

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت5:38 بعد از ظهرتوسط مجید |
چند توصيه ايمني براي سفر با هواپيما(طنز)
اگر قصد انتخاب هواپيما به عنوان وسيله نقليه را داريد، بايد به نام شركت سازنده هواپيما دقت كرده و در صورتي كه قسمت پاياني عنوان آن با چيزهايي مانند... «اوف»، «...اوفسكي» يا... «ويچ» تمام شود، حتما موارد زير را رعايت كنيد:

 

....................

 

.......ادامه مطلب......

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت11:36 قبل از ظهرتوسط مجید |
احساسات یک شوهر در نصف شب !!!
نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟



زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط مجید |
دختر 4 ساله به خاطر عجله خانواده برای دیدن جومونگ درگذشت!

    دختر 4 ساله به خاطر عجله خانواده برای دیدن جومونگ درگذشت!

     
    کودک 4 ساله‌ای که به‌علت تعجیل اعضای خانواده‌اش برای تماشای سریال «جومونگ»، در بیرون شهر به فراموشی سپرده شده بود، در تنهایی و تاریکی شب جان خود را از دست داد. به‌گزارش گروه اجتماعی آفتاب، هفته گذشته دو خانواده که برای تفریح به اطراف شهر آباده در استان فارس، رفته بودند، عصرگاه حوالی پخش سریال «جومونگ» با عجله خود را آماده بازگشت کردند. آنها سوار خودروهایشان شده و برای رسیدن به پخش سریال با دستپاچگی صحرا را ترک و به منزل مراجعه می‌کنند. بر اساس گزارش ارسال شده توسط یکی از کاربران آفتاب، خانواده‌ها هر کدام به خانه خود رفته و سریال را می‌بینند. چند ساعت بعد در آخرین ساعات شب، یکی از خانواده‌ها باخانواده دیگر تماس گرفته و می‌گوید که تصمیم دارند برای برگرداندن دخترکشان به منزل آنها بروند. اما خانواده دیگر اعلام می‌دارد که کودک با خودروی آن‌ها نیامده و می‌پرسند که «مگر خودتان او را نیاورد‌ه‌اید»؟! در نهایت معلوم می‌شود که دختر بچه‌ 4 ساله‌ را از هول نرسیدن به پخش سریال جومونگ در بیابان جا گذاشته‌اند. دو خانواده با دستپاچگی به بیرون شهر رفته و منطقه‌ای را که از آن مراجعت کرده بودند جستجو می‌نمایند و دخترک بیچاره را پشت یک تخته سنگ در حالی‌که به‌خود پیچیده شده و جان باخته بود، می‌یابند.
    +نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت1:13 بعد از ظهرتوسط مجید |
    یک داستان بسیار عجیب
    اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت
    صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا
    بمانم؟»

     

    ............ادامه مطلب

    ادامه مطلب
    +نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت5:57 بعد از ظهرتوسط مجید |